1394/1/22، 09:42 صبح
گفتمش نقاش را نقشی بکش از باجناق ؛
بی شرف عکس ژیانی در دل صحرا کشید ؛
گفتمش نقشی بکش از خواهران همسرم ؛
عکس گرگی با نقاب بره ای زیبا کشید ؛
گفتم از فامیل زن نقشی بکش در یک ورق ؛
دسته ای کوسه میان بستر دریا کشید ؛
گفتم امشب در میان جمع فامیل زنم ؛
در میان خارها شاخه گلی تنها کشید ؛
گفتمش من یکه و آنها همه پشت همند ؛
نخبه ای را در میان جمله اسکل ها کشید؛
گفتم از اوصاف این مادرزنان چیزی بگو ؛
جام زهر آوردو نالان دست ازاین دنیا کشید ؛
بی شرف عکس ژیانی در دل صحرا کشید ؛
گفتمش نقشی بکش از خواهران همسرم ؛
عکس گرگی با نقاب بره ای زیبا کشید ؛
گفتم از فامیل زن نقشی بکش در یک ورق ؛
دسته ای کوسه میان بستر دریا کشید ؛
گفتم امشب در میان جمع فامیل زنم ؛
در میان خارها شاخه گلی تنها کشید ؛
گفتمش من یکه و آنها همه پشت همند ؛
نخبه ای را در میان جمله اسکل ها کشید؛
گفتم از اوصاف این مادرزنان چیزی بگو ؛
جام زهر آوردو نالان دست ازاین دنیا کشید ؛

