<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار گفتمان اسکریپت دات کام - اسکریپت نظرسنجی]]></title>
		<link>https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/</link>
		<description><![CDATA[تالار گفتمان اسکریپت دات کام - https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com]]></description>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 00:57:49 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[کازینو]]></title>
			<link>https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/Thread-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%88</link>
			<pubDate>Sun, 06 Oct 2019 09:21:31 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/Thread-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%88</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">روزگاری پسرکی فقیر برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست‌فروشی می‌کرد؛ از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی در خانه‌ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر به آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟»</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.»</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می‌کنم.»</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">سال‌ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی‌اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه‌اش را جلب کرد. چند کلمه‌ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است!»</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;"><span style="color: #ffffff;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a><br />
</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #ffffff;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #ffffff;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #ffffff;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a></span></span><br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">روزگاری پسرکی فقیر برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست‌فروشی می‌کرد؛ از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی در خانه‌ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر به آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟»</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.»</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می‌کنم.»</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">سال‌ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی‌اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.</span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه‌اش را جلب کرد. چند کلمه‌ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است!»</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;"><span style="color: #ffffff;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a><br />
</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #ffffff;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #ffffff;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #ffffff;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a></span></span><br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-family: IRANSans, Arial;">لینک قابل نمایش نیست . لطفا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=register"> ثبت نام کنید </a> و یا <a href="https://forum.xn--mgbguh09aqiwi.com/member.php?action=login"> وارد سایت شوید  </a></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>